اشعار - تاریخ: 1394/4/25 ساعت: 0:43
در ابهامم که مرده ام دست بر سینه می فشارم ضربان قلبم دریاست موج می کوبد بر سرانگشتان سردت زنده بودنم را و راه می افتیم...   شعر2 در رنگ گندم ها گم شدی در رقص بلوطها زیبایی مژگانت را به جا گذاشتی دمی که سیب خنده آورد برای دلهامان   شعر3 لبانت تب شعری است که عجیب گرمم می کند چشمانم کبوترانی که بی هنگا...
داستان کوتاه زهر آَ مثبت - تاریخ: 1394/4/24 ساعت: 15:11
زهر اُ مثبت نمی دونم چقدردویدم نمی دونم فریبرزچقدرالتماس کردفقط می دونم وقتی مسئول آژانس سرکوچمون گفت ماشین نمیدیم به دیوونه زدم توشیشه ودررفتم صداهای زیادی میومدهمه ماشینابرام نوکوچه بالایی صف کشیده بودن راننده هازل زده بودن به خرکردن خودم یکیشون که ماتش برده بودگفت وقتی بچه سالاموادفروشن دختراین س...
داستان کوتاه کپری از بستنی برای خیال های سرمازده ام - تاریخ: 1394/4/30 ساعت: 16:34
کپری ازبستنی برای خیال های سرمازده از وقتی پتومو از قالیشویی اعتماد آوردن احساس بی هویتی می کنم.دیگه چرکای روی سرانگشتای دست چپمو روش نمی بینم،حتی تار موی چسبیده هم روش نیست،دیگه بوی سگ مرده پامونمیده.اون پتو خارجیا که این چند شب زیرش می خوابیدم راترجیح میدم به این پتویی که الان دیگه بی هویت شده.دیگ...
داستان کوتاه مادر شوهر به این میگن - تاریخ: 1394/4/24 ساعت: 14:49
مادرشوهربه این میگن هوابس ناجوانمردانه سردبود رفتم توحیاط ببینم چقدرتحمل سرمارادارم پیرشدم یانه که چشمم افتادبه غازاکه آبشون تموم شده بود رفتم شلنگ انداختم توتشتشون تاشناکنن دوساله این بچه رادارم پسرم یه سالونیمش که بودگفت زن می خوام منم این عروس بی اصل ونصب راازگله دونی براش آوردم مفت بهمون دادنش م...
داستان کوتاه هواپیما اینجاست - تاریخ: 1394/4/24 ساعت: 14:44
سر خودکارم را با دو تا انگشت بزرگای پام برداشتم و یاد حرف فریبرز افتادم که بهم می گفت پنجه عقابی وبعد با دستم سر خودکارم را گذاشتم پشتش سعی کردم فکر کنم اما صدای هواپیما آرامشم را می گرفت جاده ی هوایی چند متر بالاتر از سقف اتاقم است اینقدر صدا نزدیک بود که راحت می تونستم با اطمینان بگم هواپیما داره ...
داستان کوتاه مجنون تر از مجنون ترین مجنون دنیا - تاریخ: 1394/4/30 ساعت: 15:26
  مجنون ترازمجنون ترین مجنون دنیا -سلام رویاجان مادرت خبرای خوبی داد می گفت دوست داری بامن صحبت کنی -بله آقای دکتردیگه ازسکوت خسته شدم نگاهم به سرکچل دکتربودکه گفت:بفرمایید به مجسمه های توی مطبش که همه فیزیک آدموبه رخ می کشیدن نگاه کردموبااستفاده ازروش خل نمایی گفتم -دکترمدتیه احساس می کنم دیگه قره ...
24تیر۹۴ - تاریخ: 1394/4/30 ساعت: 15:16
قبلا یه وبلاگ داشتم به آدرسvenomo.niloblogfa.comکه توش داستان و شعر میزاشتم که کپیشون کردم تو این وبلاگم ان شاالله تا آخر امسال کل دیوان حافظ وشاهنامه و قرآن را حفظ باشم کنار این ها هم داستان و شعرای دیگه می خونم و می نویسم